تیچ نات هان(لذت بردن از یک فنجان چای خوب)

راهب بودائی ،تیچ نات هان  لذت بردن از یک فنجان چای خوب

 او می گوید شما باید کاملا در حال حضور داشته ،بیدار باشید تا بتوانید از چای لذت ببرید.

تنها در هوشیاری نسبت به زمان حال است که دستان شما می توانند

گرمای دلپذیر فنجان را حس کنند.

تنها در حال است که می توانید عطر چای را ببویید،

طعمش را بچشیدو از لطافتش لذت ببرید.

وقتی عمیقا در فکر گذشته هستیدو یا نگران آینده،

از تجربه لذت بردن از یک فنجان چای هیچ چیزدستگیرتان نمیشود.

چشمتان را به فنجان می دوزید و چای تلف می شود.

 

زندگی نیز همین طور است،اگر کاملا در حال حضور نداشته باشید،

پراکنده می شوید و زندگی می گذرد.

اینگونه است که احساس،عطر ،ظرافت وز یبایی زندگی را از دست می دهید.

انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر شما جریان می یابد.

 

گذشته تمام شده است.از آن بیاموزید و بگذارید برود.

آینده هنوز نرسید ه است.برای آن برنامه ریزی کنید اما بیهوده نگران آن نباشید.

نگرانی بی فایده است.

 

وقتی دست از فرورفتن درگذشته و آنچه که رخ داده است برداشتیدو

نگرانی در مورد آنچه که ممکن است هرگز اتفاق نیفتدرا نیز کنار گذاشتید،

آن موقع در لحظه حاضر خواهید بود.

 

آن موقع هست که تجربه لذت از زندگی را آغاز خواهید کرد

از دوست

کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

زمستان      اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

یاد سهراب بخیر!

یاد سهراب بخیر!
آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

پیر هرات(مناجات)

الهي !
دانايي ده که از راه نيفتم و بينايي ده که در چاه نيفتم .
الهي !
آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان ، بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازرگان .
الهي !
بنياد توحيد ما خراب مکن و باغ اميد مابي آب مکن

حال دنیا

حال دنیا را چو پرسیدم، من از فرزانه ای

    گفت یا باد است، یا خواب است یا افسانه ای

گفتم آنها را چه می گویی، که دل بر او نهند

    گفت یا مستند، یا کورند، یا دیوانه ای

گفتم از احوال عمرم گو که بازم، عمر چیست ؟

     گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای


من به تنگ آمده‌ام از همه چیز....

 

بگذارید هواری بزنم ...

درد آزار دهنده (دکتر شریعتی)

من نمی دانم 

و همین درد مرا سخت می­آزارد 

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش 

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ 

و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.