انسان بودن ( دکتر شریعتی )
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.مردم اغلب بی انصاف ٬ بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت ولی موفق باش .
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ٬ ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم . . .
پرهایش سفید می ماند
ولی قلبش سیاه میشود
اینجا جای من نیست
بر روی این زمین غریبم
این آسمان سقف خانه من نیست
نباید به اینجا می آمدم
اینجا تبعیدگاه من است
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری.
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمشان داریم و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی مان.
خدایا ! تو در آن بالا بر قله بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است ، تو خود برای که هستی؟
چگونه هستی و نمی پرستی؟
چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟
نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟
ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانائی !
چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ،
بپرستی ،
بر دامنش به نیاز چنگ زنی ،
غرورت را بر قامتش بشکنی ،
برایش باشی ، نمی آفرینی؟
چرا چنین نمی کنی ؟
مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم ؟
خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی ؟! (گفتگوهای تنهایی ، ص ۸۱۸)
بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند معنی جز رنج و پریشانی نباشد.
اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن
نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
****************
خدايا! ...
رحمتی کن ،
تاايمان ،
نام و نان برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا نانم را ،
و حتی نامم را ،
در خطر ايمانم افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول دين را می گيرند ،
و برای دنيا کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول دنيا را می گيرند ،
و برای دين کار می کنند! ...
*****************
عده اي مثل قرص جوشانند؛ در ليوان آب كه بياندازيشان طوري غليان كرده و كف مي كنند كه سر مي روند اما كافي است كمي صبر كني بعد مي بيني كه از نصف ليوان هم كمترند.
سالها اينچنين گذشت و هر چه مينوشيدم تشنه تر ميشدم و هرچه ميخوردم گرسنه تر و هرچه ميگفتم
ساكت تر و هرچه ميشنيدم بي جوابتر و هرچه مشهورتر گمنام تر و هرچه شلوغتر تنهاتر و هرچه غني تر
محتاج تر و هرچه آشنا تر بيگانه تر...
تا...
يقين كردم اينجا جاي من نيست.
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!!
این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادویی اسطوره و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر ها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی اید!
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟وانگهی عشق مگر نه بی تابی شور انگیز دل است در جستجوی گمکرده ی خویش؟
پیداست من از عشق های« بزرگ »می گویم ، نه از عشق های «شدید» .از نیازی که زاده ی «بی اوئی» است نه احتیاجی که ، فقر «بی کسی»! .هراس مجهول ماندن ، نه درد «محروم بودن» .
دکتر شریعتی
(دکتر علی شریعتی)"
من در سرزميني زندگي ميكنم كه زبانش پارسي است؛ اما به آن فارسي ميگويند؛
چون عربي (پ) ندارد ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
فقر
میخواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است