خداوندا تقديرم را زيبا بنويس
خداوندا تقديرم را زيبا بنويس .
كمك كن انچه تو زود مي خواهي من دير نخواهم .
وآنچه را تو دير مي خواهي من زود نخواهم.
خداوندا تقديرم را زيبا بنويس .
كمك كن انچه تو زود مي خواهي من دير نخواهم .
وآنچه را تو دير مي خواهي من زود نخواهم.
يادت را
لحظه اي بر زمين ميگذارم
تا در حضور نسيم
نفسي تازه کنم
نميداني که اين روزها
چگونه ميگذرد
نميداني که باد
اين روزها
چه لحني دارد
نميداني که درخت
اين روزها
چگونه سايه اش را از من دريغ ميکند
و پرندگان اين روزها
نميداني...
چقدر ساکتند
با اين همه-خوشم که بي غم تو
شادمان نيستم...
خوشم که بار غمت
پشتم را...
شکسته است..
تقصير ما نيست كه به روي حرفهايمان ني مانيم
مابر روي زميني زندگي مي كنيم كه هر روز خودش را دور ميزند...
گاهي سکوت ، همان دروغ است . کمی شیک تر ، روشنفکرانه تر و با مسئولیت کمتر!
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ...
میدانم تا پلك به هم بزنم
میآیی ؛
با انار و آینه دردستهایت !! ...
.
.
.
به قول ِ فروغ :
" من خواب دیدهام " ...
- رضا کاظمی -
نقــاش بـاشـی!
چـقــدر می گیـری
بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم
نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی
بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
دیروز میگفتم : مشقهایم را خط بزن …. مرا مزن ….روی تخته خط بکش …. گوشم را مکش
مهر را در دلم جاری بکن …. جریمه مکن هر چه تکلیف میخواهی بگیر …. امتحان سخت مگیر
اما کنون …. مرا بزن …. گوشم را بکش …. جریمه بکن …. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان
پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟
پدربزرگ پاسخ داد :درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی .