پايان تازه
من بر اين اعتقادم:
نرسيدن به آرزوها، دليلش بر آورده نشدن براي ما نيست.
گاه راههايي است كه نادرست ميرويم و به آنها نميرسيم.
گاه در پي آروزهايي هستيم كه برايمان برآورده نشده است.
همان تن سالممان، بزرگترين آرزويي هست كه از قبل برايمان برآورده شده است.
عاقل از نوع ديوانه
ديوانه وقتي به عاقل ميخندد، ميگويند، ديوانه است.
آنهايي را كه خود را عاقل ميدانندو مدام همديگر را به سخره كشيده و ميخندند، چه بايد ناميد!!!
ديوانه، بود و نبودش بر ديگران تاثيري ندارد.
آنهايي را كه خود را عاقل ميدانند، اما بود و نبودشان بر ديگران هيچ تاثيري ندارد، چه بايد ناميد!!!
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.
خواجه عبداللّه انصاری
الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد
الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو
الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم
الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم .
الهی ظاهری داریم بس شوریده و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده و دیده ای پر آب گاهی در آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق .
ماهاتما گاندی
حضرت علی(ع)
اي فرزند آدم ! اندوه روز نيامده را بر امروزت ميفزا، زيرا اگر روز نرسيده، از عمر تو باشد خدا روزي تو را خواهد رساند.
مولوى
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دل است پام بر بند چه سود
غم را بر او گزیده می باید کرد وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی که ازین دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه هر چیز خوریم چون مست شدیم هر چه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که بر آورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بد خواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم