فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست

استاد محمدعلی بهمنی

گل صمیمانه به او گفت : سلام ...

غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...
خار رنجید ولی هیچ نگفت ...
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ...
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ...

 

هرچه دورتر میروم نزدیکتر میشوی!

مرزها
زبانِ فاصله را نمی فهمند.
هرچه دورتر میروم
نزدیکتر میشوی!
تو رفتهای
و من از تنهایی
کَکَم هم نمیگزد دیگر!
حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!

هرکجای جهان که میروم،
آسمانْ
رنگِ چشمهای توست.

مرزی در میان نبود.
هرچه دورتر رفتم؛
نزدیکتر شدم.
انگار تمامِ پلِّه برقی های جهان را
عکسْ سوار شده باشم!

حکایت آن اسباب بازی

حکایت من است حکایت آن اسباب بازی خراب که دارد، یکباره، همه ی ته مانده ی کوکش را با سر و صدای زیاد خالی می کند و پس از آن...دیگر ساکت خواهد شد، تا.... همیشه این؛ حکایت من است، حکایت ته مانده ی گریه هایم ته مانده ی جیغ هایم این است؛ حکایت نفس ها ی آخر بهانه گیری هایم و پس از آن یک عمر، باید سر قبر این روزهایم یاد کنند گریه هایم را جیغ هایم را بهانه هایم را.....

گاهی

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود