دکتر شریعتی (ع)
من در سرزميني زندگي ميكنم كه زبانش پارسي است؛ اما به آن فارسي ميگويند؛
چون عربي (پ) ندارد ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
من در سرزميني زندگي ميكنم كه زبانش پارسي است؛ اما به آن فارسي ميگويند؛
چون عربي (پ) ندارد ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد
فقر
میخواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است
دشت هايي چه فراخ !
كوههايي چه بلند !
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي .
***
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .
پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :
چه كسي با من، حرف ميزد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم .
يونجه زاري سر راه،
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
***
لب آبي
گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
( من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است !
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
هيچ، مي چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك ،
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست .
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
***
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است، كه مرا مي خواند
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.
دکتر مصدق
درد من تنهایی نیست ، درد من مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ، بی عرضگی را صبر ،و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.
ماهاتما گاندی رهبر فقید هند
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریاد بلندی لازم است
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
گاهی سکوت کن...
"براستی سکوت را فوایدی است که به زبان در نیاید..."
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
———
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
———
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
———
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای…
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
———
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
1-چرا تو خونه 40متری ,ال سی دی52 اینچی میذارن؟
2-چرا از در خونه که می خوان رد بشن تعارف می کنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمی کنن؟
3-چرا شهروندا چشم می دوزن به سبد هم دیگه؟
4-چرا از تو ماشین پوست پرتقال میندازن بیرون؟
5-چرا تو اتوبان وقتی میرسن به ماشین جلویی چراغ میدن؟
6-چرا وقتی میرن شلوار بخرن ,مغازه های کفش فروشی رو هم نگاه می کنن؟
7-چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرفن نه اخلاقش؟
8-چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرفن نه پولش؟
9-چرا باجناق ها هیچ وقت از هم خوششون نمیاد؟
10-چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟
11-چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتقال نه؟
12-چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشامون در میاد؟
13-چرا سه تار سه تا تار نداره؟
14-چرا نمیشه با کت وشلوار کتونی پوشید؟
15-چرا توی تاکسی مردم از سیاست صحبت میکنن؟
16-چرا وقتی یه چیزی خوبه ,میخواهیم صاحبش بشیم؟
17-چرا وقتی خانمها به تقاطع میرسن به جای ترمز روی گاز فشار میدن؟
18-چرا قسمت مردانه اتوبوس از قسمت زنانش بزرگتره؟
19-چرا توی اتوبان دست انداز میذارن؟
20-چرا پشت کامیون ها شعر می نویسن؟
21-چرا سر عقد عروس دفعه سوم می که بله؟
22-چرا با اینکه همه فضولن,از فضولی بدشون میاد؟
23-چرا مردا ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟
24-چرا با پیتزا دوغ نمی خورن؟
25-چرا اونقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره22پریدم به شماره 28؟
26-چرا اینقدر ساده ای که الان دوباره رفتی بالا وشماره 22تا28رو دیدی؟چرا به چشماتم شک داری؟چرا؟
27-چرا آخه
دکتر شریعتی: مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام
پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود
پیش پدرش رفت و گفت :
پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود
چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود
تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن
. پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد
. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده
از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟
پسر گفت :
من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .
وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه...