قیصر امین‌پور

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

 برای خواندن شعر به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

زنده یاد قیصر امین پور

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

 

هلن كلر

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته مي شود،دري ديگر باز مي گردد،
اما اغلب چنان به درِ بسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم.

اي کاش ما هم ...

کودکي با پاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد. زني در حال عبور او را ديد، او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد.
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.
کودک گفت: مي دانستم با او نسبتي داري.

اي کاش ما هم با کارهامون نسبتمون را با خدا نشون بديم .

آنچه سیاه می شود روی تو نیست . . .

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی . . .

نترس گردوی کوچک . . .

آنچه سیاه می شود روی تو نیست . . .

دست آنهاست . . .

باور نـمی کنـم ...

باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد

دیگران را تحقیر نکنیم...

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ادامه نوشته

میلاد منجی مبارک

سلام بر تو؛ آن دم که از مشرق لایزال طالع می شوی تا سِرِّ خلقت آسمان و زمین باشی!

سلام بر تو که روز تجلی را بشارت دهنده ای و صبح خدا را، مژده!

سلام بر تو که اشراق ها را در نور دیده ای و جهان را در خلسه حضور خود، معلق گذارده ای؛

هر چند لحظه ای، نگاه ولایتت را بر این گستره محتاج، دریغ نخواهی داشت!

فردا، گل های نرگس در اولین تلألؤ خورشید بامدادی، خبر از شکفتن آخرین غنچه باغ امامت می دهند؛

آن که مبارکی قدومش، سرآغاز مساوات و عدل و دوستی در میان خلایق است.

میلاد منجی مبارک

مهدی جان کی می آیی؟

شاید این جمعه بیاید...شاید

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید

دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم

می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند

می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را

با همه‌ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه‌ی تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است

ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه‌ی پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید

دیروز و فردا

دیروز و فردا هر دو نامردند ...!
دیروز با خاطراتش
و
فردا با وعده هایش ...
مرا فریب دادند
تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...

همتی از درون

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است.

چون از خدا غافلند

بعضی ها میگویند چون گرفتارند از خدا غافل اند اما نمیدانند چون از خدا غافلند گرفتارند.


 

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید!!!

هیچ کسی به اون کار نمیداد!

همه میگفتند:تو به هیچ دردی نمیخوری.....

یک شب که همه ی مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد!!

ماه کشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد....مهتـــــــــــــــــــــــــاب کشید!!!

و اونقدر ستاره کشیدکه کوچیک و کوچیکتر شد....

وصبح تو جعبه ی مداد رنگی ...جای خالی او.........!!

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد


بی انصاف نباش

همیشه از خوبی ادما واسه خودت یه دیوار بساز و هربار که در حقت بدی کردن فقط یه آجر از روش بردار بی انصافیه بخوای دیوارو خراب کنی


حـقـیـقــت

هـر حـقـیـقــتی از سـه مـرحـلـه می گـذرد:

ابـتـدا، بـه مـسـخره گـرفـتـه مـیـشود

بـعـد بـه شـدتـــــ بـا آن مـخالـفـتـــــ مـیـشـود

و در آخـر، بـه عـنـوان امـری بـدـیهـی پـذـیـرفـتـه میـشـود.

بگذار منتـظـر بمانند !

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !

دوست بدار

آدم ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی ؛

دوست بدار !

کاری که خدا با تو می کند ...

کاش بدانیم

بخشندگی را باید از آن کودکی آموخت که هر چقدر دلگیر باشد و هر چقدر هم کینه به دل داشته باشد می بخشد، بی آنکه در چهره اش نه اثری از خشم دیده شود و نه کینه. نه کلامی و نه ملامتی، نه سرزنشی و نه زخم زبانی.

هر بار که آشتی می کند ما را به کشتی خود می برد و لبخندش زندگی را معنا می بخشد.
کودکان جسم کوچکی دارند ولی دل هایشان خیلی بزرگ است.
مثل بزرگترها نیستند، انگار گذشت سال ها ما را بی گذشت می کند، بی رحمی را فرا می گیریم و خطاهای دیگران، هرچند کوچک باشد تا مدتها بر ذهنمان می ماند و در پس شکست هایمان همیشه انتقام نهفته است تا آسوده شویم.

کاش بدانیم:
فقط یک بار شانس زیستن داریم.
پس عشق را همراه همیشگی زندگیمان کنیم تا دیر نشده است.

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر،چون برای همیشه دوام نخواهند داشت.
اگر بد پیش می ره نگران نباش، چون برای همیشه دوام نخواهند داشت.

خدا و مشکلات ما

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری.
وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره.

آی مردم به گمانم که غلط آمده ایم

آی مردم
به گمانم که غلط آمده ایم
راه را برگردیم
جاده از نور خدا ، خاموش است
هیچکس ، حوصله عشق ، ندارد اینجا
به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی
جاده بی آبادی
و سراسر ، همه جا ، ویرانی ست
تا افق ، بذر عداوت کشته اند
راه پر جذبه ، ولی بی مقصد
همه همسفران ، دلگیرند
و کسی را ، غم این قافله ، در خاطر نیست
من به چشمان همه همسفران خیره شدم
برق چشمان همه ، خاموش است
چشم و دستان همه ، پر خواهش
و لب ، از گفتن یک خسته نباشی ، محروم
و دل از عشق ، تهی
و سکوت ، حرف لبهای همه ست
خنده ، این واژه دیرینه ، کهن ، منسوخ است
چاه ها خشک ، پر از یوسف بی پیراهن
همه در جمع ، ولی تنهایند
آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم .......

چشمانم لبریز ستاره شد!

گفتند : ستاره را نمی‌توان چید
و آنانکه باور کردند
برای چیدن ستاره
حتی
دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد!

سرزنش سگان را خوشتر دارم

سگی نزد شیر آمد گفت :
با من کشتی بگیر
شیر سر باز زد ، سگ گفت :
نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من می هراسد
شیر گفت :
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با
سگی کشتی گرفته ام .....

دلگــــــير نشو! از حرفـــــــــــــ آدمـهــــــــا !

دلگــــــير نشو!

از حرفـــــــــــــ آدمـهــــــــا !

نیش زدن طبيعتشونه !

سال هاست که به هوای بارانی مي گویند : "هـــــوای خــــــراب...!

علت سنگینی خواب

از بهلول پرسیدند : علت سنگینی خواب چیست؟

بهلول پاسخ داد : سبک بودن اندیشه، و هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر گردد ...

شايد ، آن روز كه برگشتى ...

همه چيزم را فروختم جز آن صندلى كه جاى تو بود...

شايد ، آن روز كه برگشتى خسته باشى...‏

 

خشم

خشم مانند طوفان است
بعد از مدتی فرو خواهد نشست
ولی بدان که حتما شاخه هایی شکسته اند!!!

یک ضرب المثل چینی

"هرگاه واگن‌های خوشبختی‌ حرکت می‌‌کند
حسد به چرخ‌هایش آویزان می‌‌شود"

شهریار

 

طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها              ای رخت چشمه خورشید درخشانیها

 سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی        تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها

 گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی            چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها

 دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید          مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها

 دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع             ای سر زلف تو مجموع پریشانیها

 رام دیوانه شدن آمده درشان پری                  تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها