دو مرد در اتاقي در يك بيمارستان بستري بودند. يكي تا گردن در گچ بود و نميتوانست بنشيند. ديگري سرطان ريه داشت و گاهي وقتها كه براي تخليه ريه اش از جايش بلند ميشداز پنجره و منظره پشت آن براي دوستش تعريف ميكرد. از پارك پشت پنجره ، از درختان سر سبز ، از گنجشكاني كه شادمانه در لابلاي درختان ميزيستند. از كودكاني كه خوشحال در پارك بازي ميكردند و .... و روزها به آرامي ميگذشت. يك روز صبح مرد سرطاني ديگر از خواب بر نخواست. وقتي ميخواستند پيكر او را از اتاق خارج كنند دوستش به پرستاران گفت : ميخواهم از پنجره منظره بيرون را به ياد دوستم تماشا كنم. اما وقتي او را به كنار پنجره بردند ، مرد از فرط تعجب خشكش زد. رو به روي پنجره يك ديوار سيماني بسيار بلند بود. فقط همين..... مرد بسيار ناراحت شد از اينكه چرا دوستش به او دروغ گفته بود. پرستار كه چهره ناراحت مرد را ديده بود ، ماجرا را از او جويا شد. مرد تمام ماجرا را براي او تعريف كرد. پرستار در جواب مرد ، با تعجب گفت : اما آن مرد سرطاني كور بود!!!