نظامی گنجوی
زخم چو بر دل رسید، دیده پر از خون چراست؟
چون تو درون دلی، نقش تو بیرون چراست؟
خود به جهان در، مرا، یک دلکی بود و بس
ما همه چون یک دلیم، قصد شبیخون چراست؟
چون به ترازوی عشق هر دو برابر شدیم
مهر تو کم میشود، عشق من افزون چراست؟
پیشترک مر مـــرا دوســت ترک داشــتی
من نه همان دوستم؟ دشمنی اکنون چراست؟
بر همــه خسته دلـان دادگــری کردهای
چون به نظامی رسید قصد دگرگون چراست؟
چون تو درون دلی، نقش تو بیرون چراست؟
خود به جهان در، مرا، یک دلکی بود و بس
ما همه چون یک دلیم، قصد شبیخون چراست؟
چون به ترازوی عشق هر دو برابر شدیم
مهر تو کم میشود، عشق من افزون چراست؟
پیشترک مر مـــرا دوســت ترک داشــتی
من نه همان دوستم؟ دشمنی اکنون چراست؟
بر همــه خسته دلـان دادگــری کردهای
چون به نظامی رسید قصد دگرگون چراست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 20:52 توسط یه آدم معمولی
|